لسان الملك سپهر

161

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

اسماعيل ذبيح نيز مذكور شد - . از پس اين واقعه آن يهوديان كه در شام به جامهء خون‌آلود يحيى ولادت عبد اللّه را دانسته بودند و انتهاز فرصت مىبردند در اين هنگام هفتاد ( 70 ) تن از آن جماعت سلاح جنگ در بر راست كرده به پيرامون مكّه آمدند و روزى چند خود را پنهان داشتند تا وقتى كه عبد اللّه به صيدگاه درآمد . ايشان وقت را مغتنم شمرده از كمين بيرون تاختند و قصد عبد اللّه كردند ، از قضا وهب بن عبد مناف در آن صيدگاه حاضر بود و از دور عبد اللّه را مىنگريست ناگاه ديد كه گروهى از سواران به دو حمله بردند و وهب را آن عدد نبود كه او را مدد تواند كرد و در حيرت و دهشت بود ناگاه چنانش مشاهده افتاد كه جمعى از سواران كه اسبان ابلق به زير داشتند از آسمان فرود آمدند و بر ايشان مىتاختند و آن يهوديان را هزيمت كرده نابود ساختند و خود ناپديد شدند . چون وهب اين بديد و كرامت عبد اللّه را دانست همىخواست تا دختر خود را به شرط زنى به دو دهد ؛ و به خانهء خويش شده اين راز را با ضجيع خود در ميان نهاد و او را به خدمت عبد المطّلب فرستاد تا مكنون خاطر را مكشوف دارد . و چون او اين قصه با عبد المطّلب برداشت ، ضجيع عبد المطّلب كه هاله نام داشت عرض كرد كه : آمنه دختر وهب دختر عمّ من است و امروز در ميان عرب هيچ دختر را آن فضل و ادب نباشد در حشمت و عصمت نادره‌اى است و در صباحت و ملاحت ماهپاره . عبد المطّلب را از اصغاى اين سخنان عزيمت رفت كه اين مواصلت را به انجام برد و مادر آمنه را از ضمير خويش آگهى بخشيد و او شاد باز خانه آمد . و چنان رفته بود كه وقتى عبد المطّلب سفر يمن كرد و در آنجا با يكى از احبار يهود بازخورد و او چون عبد المطّلب را بديد گفت : تو چه كسى و از كدام قبيله [ اى ] ؟ جواب داد كه : من از قبيلهء هاشم و خود فرزند هاشمم . گفت : اگر اجازت رود بعضى از اعضاى ترا فحص كنم . و پيش شده يك راه بينى او را به دست بسود و از پس آن ثقبهء ديگر را نيز احتياط كرد و به روايتى كف او را مس نمود و گفت : در يكى آيت سلطنت مىنگرم و از آن ديگر حجّت نبوت . و جمع اين دو دولت در ميان دو عبد مناف خواهد بود . و از اين سخن عبد مناف بن قصى و عبد مناف بن زهره را در نظر داشت . و عبد المطّلب را با مواصلت بنى زهره تحريض فرمود . لاجرم اين معنى نيز او را بر خواستارى آمنه استوار كرد و ساز و برگ اين مقصود